هر مرغ دریایی پنداری بیکران از آزادی است

دوستت دارم دخترم

احساس می کنم بیشتر از اینکه تو به من نیاز داشته باشی، من به آمدنت نیاز داشتم ، به بودنت نیاز دارم... هیچ می دانی برق چشمان ِ زیبایت، لبخند شیرین ات ، خنده هایت، حضورت ، وجودت همه و همه مرا سرشار از امید می کند... چقدر خوشبختم که تو را دارم دخترم

خدای مهربانم ممنونم

   + ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اولین ها

اولین لبخند آوا بانو : چهل و سه روزگی

اولین صداها (درد دل کردن ها): یک ماه و سه هفتگی

اولین خنده : دو ماه و ده روزگی

اولین بار که از پشت به شکم برگشت: چهار ماه و یک هفته

اولین غذای جامدی (solid food) که نوش جان کرد: پنج ماه و شش روزگی (اول ژانویه دو هزار و یازده) -- غذا : بروکلی بخار پز که با پشت قاشق کاملا نرم شده

اولین دندان (پایین): هفت ماه و یک روزگی

دومین دندان (پایین): با فاصله خیلی کمی از رویش اولین دندان : هفت ماه و ده روزگی

دندان های بالا (اول چپ و بلافاصله راست): هشت ماه و یک هفتگی 

اولین کلمه : آفا یا آوووا (تشدید روی "و" که موجب می شد صدایی شبیه "ف" شنیده شود) - چیزی شبیه اسم خودش "آوا"  :)

"آ بابا" و "دَ دَ دَ" : هشت ماه و دو هفتگی

اولین توپ بازی : هفت ماه و سه هفتگی

اولین ایستادن (با گرفتن لبه ها) : هشت ماه و یک هفتگی

اولین چهار دست و پا رفتن : هشت ماه و یک روز

اولین دالی کردن : هشت ماه و بیست و پنج روزگی (روزی که فقط یک ساعت رفت مهد کودک برای آشنایی و چقدر گریه کرد دخترکم )

اولین راه رفتن با گرفتن لبه ها: نه ماه و یک روز

اولین باری که موقع خداحافظی بابا شاهین گریه کرد (وقتی که بابا لباس می پوشد و به سمت در خروجی خانه می رود گریه می کند) : نه ماه و یک هفته

اولین "ماما" گفتن : نه ماه و نه روزگی -- خیلی جالبه دقیقا روز تولدم (پانزده اردیبهشت) بهترین و زیباترین هدیه رو به من داد

اولین حرکت موزون :) : نه ماه و ده روزگی

... "اولین" دیگری اگر یادم آمد می نویسم ...

 

   + ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سال نو سلام سلام

مدتی ، علی رغم تمام اشتیاقم به نوشتن از دخترم و ثبت لحظه های با هم بودنمان نشد که بنویسم. راستش دلیل زیاد دارم برای ننوشتن اما خوب می دانم که همیشه بهانه ای پیدا می شود و حیف است که بهانه ها مرا از نوشتن باز دارند...

این روزها با این حال و هوای بهاری و شکوفه ها و عید و سال نو مصمم شدم دوباره آغاز کنم به امید خدای مهربون

 

پی نوشت : دوستان عزیزم سال نو مبارک. برای همه مخصوصا مامان ها و فرشته کوچولوهای نازنین آرزوی سالی سرشار از بهترین ها دارم. ممنونیم که این مدت که نبودیم هم بهمون سر می زدین قلب

 

   + ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اولین دندان

رویش اولین دندان ات مبارک دخترکم 

آخه چقدر این مروارید سفید کوچولو که فقط کمی سر از لثه ملتهب ات در آورده زیباست ... و چقدر شیرین تر و دوست داشتنی تر شده ای به خصوص وقتی که می خندی آوا بانو

با اینکه خیلی کوچولویی و هنوز زمان بودنت در این دنیا با روز و ماه شمرده می شود اما چقدر از همان روز اول به وجود آمدنت تلاش کرده ای برای زنده ماندن برای تکامل ... تلاش ات برای به این دنیا آمدن ...دل دردها و کامل شدن دستگاه گوارش ات ... درد رویش دندان ات ...بی نهایت برایم ستودنی ست این همه تلاش 

آوا جان به وجودت افتخار می کنم دختر صبورم

   + ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شش ماهگی

دختر نازنینم آوا جان شش ماه است که با آمدنت، دلمان را شاد و خانه کوچک مان را غرق ِ شور و شوق کرده ای

"امید" بخشیدی به زندگی مان دخترکم

از خدای مهربان هزاران بار ممنونم. با تو بازی می کنم، شکلک در می آورم و صداهای عجیب غریب که بخندی ...با تمام وجود تلاش می کنم شاد باشی دخترم

شش ماهگی ات مبارک آوا جان

 

   + ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لحظه به لحظه با آوا

 

 لبخندش: هر قدر که خسته باشم ازبیدار شدن های پی در پی شبانه صبح ها تمام وجودم سرشار از انرژی می شود وقتی که دخترکم لبخند می زند

 شیر خوردنش: دخترم وقتی شیر می خورد آرام می شوم... حس عجیبی است که سخت می شود با کلمه ها بیانش کرد. اوقات شیر خوردن آوا برای هردومان آرامش بخش است...وقتی شیر می خورد یا دستهای کوجکش مرا لمس می کند یا با موهایش بازی می کند...گاهی هم که خوابش نمی برد از گوشه چشمایش به من نگاه می کند ...عاشق این کارهایش هستم...هر دو ساعت یک بار شیر دادن مرا تمام وقت مشغول می کند و  عملا کار دیگری نمی تونم انجام بدم چون به خاطر دردِ کمرم بیشتر وقت ها مجبورم دراز بکشم. یا این همه وصف با تمام وجود لذت می برم از اینکه دخترکم آرام می گیرد در آغوشم.

 عوض کردن پوشک: انگار از پوشک خوشش نمیاد چون وقتی پوشکش را باز می کنم خوشحال می شود و شروع می کند به دست و پا زدن. باهاش حرف می زنم و می خندم او هم پاسخ می دهد و می خندد و تند تر دست و پا می زند.این دردِدل کردن هایش دلم را برده ...هر روز صداهای جدیدی ازش می شنوم. دیروز انقدر واضح و با احساس به حرفها و نگاهم جواب می داد که به خودم امدم صورتم خیس اشک شوق شده بود. ار خدای مهربان بی نهایت ممنونم برای معجزه اش

 آفتاب گرفتن : وقتی خورشید خانوم از بشت ابرا سرک می کشد و اتاقمان را پر از نور می کند پرده ها را کنار می زنم و لباس های آوا را در میاورم تا دخترکم آفتاب بخورد. البته دوست ندارد صورتش توی آفتاب باشد. اگر حوصله داشته باشد ماساژش می دهم و حسابی روغنی می شود. زمان ماساژ کمرش وقت خوبیه برای تمرین گردن گرفتن. تا میام لباساش رو تنش کنم شروع می کنه به اعتراض کردن

 گردش روزانه: سعی می کنم هر روز حدود ۱۲ ظهر که گرم می شود آوا را بیرون ببرم. البته چند روزی ست که هوا سردتر شده و منم تنبل شدم در بیرون رفتن. از پله ها که پایین می برمش به در و دیوار نگاه می کند و من برایش توضیح می دهم که آماده بیرون رفتن بشه. اولش که می خوابونمش توی کالسکه چون فضا جدیده و کمی تاریک خوشش نمیاد اما گاوهای عروسکی رو که وصل می کنم به بالای کالسکه توجهش رو جلب می کند و بعد هم که حرکت می کنیم آروم می شود. در کل عاشق حرکت کردن است. فکر کنم همه ی بچه ها همینطورند. مخصوصا می برمش به  مدرسه نزدیک پارک و اگر بیدار باشد بغلش می کنم تا صدای بچه ها رو بشنود و آنها را ببیند از نزدیک. بعد هم که به فروشگاه نزدیک خانه می رویم از کالسکه میارمش بیرون که تماشا کند. تا حالا دقت نکرده بودم که این خوردنی ها و نوشیدنی ها انقدر رنگ و وارنگ اند

 بازی ها: دست های کوچکش را انگار تازه بیدا کرده و با انگشتانش بازی می کند. جغجغه ای که خاله لیلی عزیز و آراز جان بهش دادن خیلی دوست داره و می شه با اون مدتی سرگرمش نگه داشت. وقتی بی قراره خانم زرافه گردن دراز و اسب آبی خالدار و جوجه هاو بقیه دوستان و گل های رنگارنگ رو دیوار اتاقش واقعا کمک می کنه. اون موقع که این برچسب ها رو با عمه شیرین مهربون می زدیم به دیوار فکر نمی کردم  انقدر به کار بیاد :)

 این روزها مادر بزرگ و پدر بزرگ مهربون و عمه ی دوست داشتنی آوا پیشمون هستند و آوا خیلی خوشحاله که اونا رو از نزدیک می بینه و واقعی نه مجازی و از طریق اینترنت. به خاطر کمکشون کمردردم خیلی بهتر شده خداروشکر. سعی می کنم ورزش های بعد از بارداری رو شروع کنم و امیدوارم دردِ کمرم به زودی خوب بشه... 

 

   + ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دل درد ها و دردِ دل ها

همیشه فکرمی کردم این فقط مادر است که برای زنده ماندن و رشدِ کودکش تلاش می کند ... مادر شدن به من آموخت که یک کودک پا به پای مادرش و حتی شاید بیشتر برای زندگی اش می جنگد از همان ابتدا... از همان لحظه ای که موجود می شود... و در طولِ این مدت، تلاشِ آوا برایم ستودنی بوده است... یادم نمی رود چقدر زمانِ به دنیا آمدنش با من همکاری کرد تا اینکه انقباض ها آنقدر سنگین و طولانی شد که به قلبِ کوچکش فشار آمد و ضربانش آهسته شد و کار به سزارین انجامید (شاید واقعا زایمان به روش سزارین برای کودک راحت تر و امن تر باشد)

از هفته دوم هم که دردهای کولیکی، دختر صبورم را بی قرار می کرد و هنوز هم همچنان ادامه دارد البته خیلی خیلی بهتر شده به لطفِ خدای مهربون و کامل تر شدنِ دستگاه گوارشش و قطره اینفاکول (Infacol) :)

دل دردها، آوا را بی تاب می کرد و ما را غمگین و مستاصل... چون کاری هم از دستمان برنمیامد جز دلداری دادن به آوا... صورت کوچک و سفیدش یک لحظه سرخِ سرخ می شد و از ته دل گریه می کرد... خانم مشاور که که من را غمگین می دید می گفت حتی لحظه ی اوجِ دل درد ها باید آنقدر آرام و مثبت باشی که بتونی این حسِ آرامش و اطمینان از اینکه درد گذراست و می رود، را به آوا منتقل کنی با زبان و نگاهت. در حالیکه خودم هنوز به خاطرِ دردهایِ بعد از زایمان و دور شدنم از فعالیت های عادی زندگی کمی خسته بودم اما تصمیمم را گرفتم و سعی کردم مثبت و پر انرژی باشم تا بتوانم به دخترم دلداری بدهم و توانستم ...این درس را به خوبی از مامان یاد گرفتم که سعی کرده همیشه چشمانش شاد و لبش پر خنده باشد حتی در لحظه های سخت و طاقت فرسا که در زندگی اش بسیار بوده ... 

دل دردها می آمد و می رفت اما سخت ترین لحظه برایم وقتی بود که دخترم گریه می کرد و با چشمهای معصومش از من می خواست شیرش بدهم و من باید به اجبار صبر می کردم تا دو ساعت فاصله ی شیردهی به سر آید به توصیه ی دکتر و خانم مشاور برای کمک به دل دردها. می دانستم که به نفعِ خودِ آوا ست که فاصله ها بیشتر شود اما آنقدر کنترل احساسم برایم دشوار بود که بیشتر وقت ها خودم هم اشک می ریختم ... اما چون اراده کرده بودم مثبت باشم سریع اشکهایم را پاک می کردم، یک لیوان آب می خوردم و سعی می کردم با یک لبخندِ اطمینان بخش برگردم ...

از دل دردها بگذریم که چندی است دردِ دل های دخترکم دلم را برده... وقتی در جوابِ حرفهای من، با تمام انرژی دست و پا می زند و می خواهد چیزی بگوید و گاهی آه می کشد یا اخم می کند ...گاهی هم لبخند می زند و یا می خندد... و من پرواز می کنم از بس که ذوق می کنم ... دخترم هم با نگاه ژرفِ همیشگی اش، از خود بیخود شدن های مرا به تماشا می نشیند...

از نگاهش گفتم یادم آمد که همیشه برایم سوال بوده و هست که چه می گذرد در ذهنِ یک تازه به دنیا آمده که انقدر عمیق و متفکرانه نگاه می کند... چه خاطره ای دارد که در خواب شادش می کند و لبخند می زند یا می ترساند و می گریاندش از همان روزهای اول زندگیِ این دنیایش ... یادِ کلیپ زیبای "گفتگو با استاد" * می افتم : عمرهایی تجربه... 

 

* :  "گفتگو با استاد" با نوای تنبور یا فلوت را می توانید اینجا ببینید:

 http://www.goftegubaostad.com/

   + ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دنیای نو

"مادرشدن" منو برد به یک دنیای تازه و شگفت انگیز و یه مدت کاملا از دنیای مجازی و غیر مجازی دورم کرد (: ... دنیای جدیدم رو بی نهایت دوست دارم ...فقط هنوز انگار حیرت زده ام از این پدیده که چیزی شبیه معجزه ست برای من... دارم کم کم خودم رو پیدا می کنم...تمام تلاشم اینه که دوباره گاهی بتونم بیام اینجا و بنویسم از آوای عزیزم..

پی نوشت: دوستان خوبم بی نهایت ممنونم از پیام های قشنگتون :) 

   + ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد